![]() |
![]() |
|
| خودت باش... |
|
لبریزم از حس دوست داشتن دیگر جمله های دوستت دارم عاشقتم کفایت نمی کند هنوز پیدا نکرده ام واژه ای را که لایق عشق ناب تو باشد. هنوز پیدا نکرده ام واژه ای که گویای احساس من به تو باشد نامت را آسمانی ترین می نهم اما نه باز هم شایسته ی تو نیست تو فراتر از آسمانی آنقدر خوب و مهربانی آنقدر برایم عزیزی که نمی دانم تو را چه بنامم فرا تر از گلواژه فراتر از عشق نمی دانم دلم می خواهد زیباترین و با احساس ترین جمله های عاشقانه را بپای تو بریزم اما چکنم زبانم قادر نیست می بوسم خدایی که تورا برای من خلق کرد می بوسم خدایی که فرشته تر از فرشته برای من خلق کرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آذر1384ساعت 7:7 PM توسط سعیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آذر1384ساعت 7:1 PM توسط سعیده |
|
|
سعی کن آنجه را که دوست داری بدست آوری در غير اين صورت مجبور خواهی بود آنچه را که بدست آورده ای دوست داشته باشی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آذر1384ساعت 6:54 PM توسط سعیده |
|
|
باید عشق را آموخت و دوباره و دوباره آموخت... چون هرگز پایانی برای آن وجود ندارد. "کاترین آن پورتر" love must be learned,and learned again and again;there is no end to it "kathrine Ann porter" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آذر1384ساعت 6:24 PM توسط سعیده |
|
|
To the world you may be one person but To one person you may be the world |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 7:29 PM توسط سعیده |
|
|
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت در آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند ... پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند پشت دریاها شهری است قایقی باید ساخت "سهراب سپهری" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 7:13 PM توسط سعیده |
|
|
ابتدا به پشت بر روی زمين دراز بکشيد، چشمان خود را به آرامی ببنديد سپس بدن خود را کاملا
شل و وانهاده کنيد. ( هيچ قسمت از بدن نبايد منقبض و سفت باشد ) ،سپس حواس خود را به پايين ترين قسمت بدن خود يعنی پاها متمرکز کنيد، انگشتان پا را کاملا حس کنيد،حالاهمين عمل رابه ترتيب ازپايين به بالابرای کليه اعضا بدن خود انجام دهيد. ((در حين تمرين حواس خود را بجز بر اعضا بدن به چيز ديگری معطوف نکنيد.)) اکنون به ارامی نفس عميقی بکشيد و چند ثانيه نفس خود را حبس کنيد سپس خيلی ارام نفس رابيرون بدهيد.سعی کنيد هنگام تنفس با بالا و پايين بردن شکم تنفس کنيد نه با قفسه سينه خود. ((( تنفس در هيپنوتيزم يکی از اصلی ترين نکات محسوب ميشود،که در پايان توضيحات کاملی را خواهم داد. ))) عمل تنفس را به آرامی و به تعداد ۴۰مرتبه تکرار کنيد ،سپس از عدد هفت تا يک به آرامی در ذهن خود بشماريد و با هر شمارش به خودتان تلقين کنيد که ارامتر و ريلکس تر ميشويد وقتی در ذهن خود به شماره يک رسيديد به خود تلقين کنيد که در حالت عميق خود هيپنوتيزم قرار داريد. اين کليد شرطی شدن شماست( ۷ تا ۱ ) که برا ی خارج شدن از حالت هيپنوز نيز با شمردن يک تا هفت (معکوس حالت اول) و تلقين به خود که من با هر شماره شادابتر و سر حالتر ميشوم از هيپنوز خارج ميشو يــد . اکنون چشمان خود را خيلی ارام به سمت پيشانی و ابروها بالا ببريد و در همين حالت بمانيد،اين حالت شبيه حالت چشمان شما موقع خواب ميباشد.بعد از لحظاتی چشمان شما خود به خود در اين حالت باقی ميمانند.حالا تصور کنيد در يک مکان زيبا و دوست داشتنی قرار داريد سعی کنيد تمامی اجزا و زوايای ان مکان را خوب تصور کنيد، شايد در اوايل کار چندان ساده و راحتی نباشد ولی به مرور امکان پذيرست. سعی کنيد صداها،رنگها ،بوها وحتی مزه اشياء و هر چيزی را که در ان مکان زيباست حس کنيد وآنها را واقعا لمس کنيد.حالا بدن شما درچنان ارامش عميق و زيبايی قرار دارد که می خواهيد مدتها در اين حال باقی بمانيد.( در اين مرحله،بستگی به استعداد افرد در هيپنوتيزم شدن ،فرد حالات مختلفی را تجربه ميکند )حالا شما می توانيد تلقينات خود را انجام دهيد که هم ميتواند شامل تلقين يک عبارت(مانند: من هر روز شجاعتر و موفقتر ميشوم و...) و يا تصور يک موفقيت باشد،که بهترين نوع تلقين نيز همين تصور و به تصويرکشيدن يک موضوع خاص و مورد علاقه می باشد البته بارعايت ظرافت وحس و ديدن نکات ريز ان موضوع( شکل،رنگ،بو،طعم ) که هر چه تصور شما قويتر و بيشتر باشد تلقين کاملتر وموثر خواهد بود.پس از اتمام کار با گفتن کليد شرطی به ارامی از حالت هيپنوز خارج ميشويد. ۱:سعی کنيد تمرينات را در مکان وساعت ثابتی انجام دهيد تا نسبت به ان ساعت ومکان شرطی شويد ۲: برای بدست آوردن نتايج بهتر هر روز سه بار و حداقل يک بار تمرينات را انجام دهيد ۳:مدت تمرين وتلقين از بيست دقيقه کمتر نباشد ۴:بين تمرينات روزانه تاخير نياندازيد با تکرار و تمرين روزانه به درجات بالاتری از هيپنوتيزم دست پيدا ميکنيد.(( در اين مرحله شديدا از شتاب و عجله دوری کنيد و تمرينات را در کمال ارامش انجام دهيد تا به نتيجه دلخواه دست پيدا کنيد. )) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 آذر1384ساعت 9:38 PM توسط سعیده |
|
|
می گویند شیشه احساس ندارد
اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم ذوستت دارم آرام گریست...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 آذر1384ساعت 7:17 PM توسط سعیده |
|
|
"شعر از خودم"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 9:55 PM توسط سعیده |
|
|
سلام.اولا از کسانی که نظر دادن و یا خواهند داد ممنونم.
خدمتتون عریض هستم که.... مشکی رنگ عشق فعلا...مطالب بهتری رو در نظر دارم.خوشحال میشم نظراتتونو بخونم.... "یا حق" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 9:52 PM توسط سعیده |
|
|
آیینه ام را در مقابل آیینه ات می گذارم تا با هم بی نهایتی بسازیم...
"احمد شاملو" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:9 PM توسط سعیده |
|
|
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزیم بر بلند کاج کوچه ی بن بست ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آذر1384ساعت 7:55 PM توسط سعیده |
|
|
انتباتتاللذ روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . نا گهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد . و دید که اتومبیلش سدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد . پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادی فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند . سپرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش افتاده بود و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ." مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شدد و به آرامی به راهش ادامه داد .
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند . خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند . اما بعضی وقت ها زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود که پاره آجری به سمت ما پرتاب کند . این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1384ساعت 2:51 PM توسط سعیده |
|
|
اوست. در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی همه جا شناور بودند ، آنها از بی کاری و خستگی کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : " بیایید بازی بکنیم مثلاً قایم باشک "همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست بدنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ... یک...دو...سه... همه رفتند تا پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد اصالت در میان ابرها مخفی گشت هوس به مرکز زمین رفت . دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود ، هفتاد ونه...هشتاد...هشتاد و یک همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید . نود و پنج ...نود و شش...نود و هفت. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام . و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود ، زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق ، او از یافتن عشق نا امید شده بود . حسادت در گوشهایش زمزمه کرد ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشم عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت :" من چه کردم من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم ." عشق پاسخ داد:" تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو " و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1384ساعت 2:33 PM توسط سعیده |
|
|
عظمت باید در نگاه تو باشد...نه در چیزی که به آن می نگری...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1384ساعت 12:42 PM توسط سعیده |
|
|
هرگز در آن مباش که خدا را جایی جز همه جا بیابی...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1384ساعت 12:37 PM توسط سعیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
...و من تمام پاکی را از چشمانت آموختم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ آرزو و مهدیس وبلاگ آرزو جان کاراکاتور آقای اصغری کاریکاتور تبریز بیا تو خودت بیا تو... آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|